تاریخ : چهارشنبه 23 خرداد 11:03
کد خبر : 696373
سرویس خبری : حماسه و پایداری
 

حس کردم چشمانم از حدقه خارج شد

حس کردم چشمانم از حدقه خارج شد

دستم به صورت خودکار، دستگیره پرتاب کننده صندلی و کاناپی را فشرد. در یک لحظه، هوا با فشار هر چه تمامتر، وارد کابین شد. احساس کردم چشمانم از حدقه خارج شده.

به گزارش قسم از پایگاه مقاومت بسیج حضرت ولی عصر (عج)  حوزه 163 ابو حمزه ثمالی  ناحیه مقاومت بسیج الغدیر،

آن چه خواهید خواند، خاطرات مربوط به آخرین عملیات جنگی سرهنگ خلبان «یوسف سمندریان» در سال های دفاع مقدس است که به اصابت هواپیمایش و اسارت او به مدت حدود 4 سال منجر شد:

  بیست و سوم مرداد ماه 1365 بود. با این که تازه از ماموریت گشت و شناسایی برمی‌گشتیم، داوطلبانه به اتفاق یکی دیگر از هم‌کارانم، آماده ماموریتی شدیم که از اهمیتی خاص برخوردار بود.

طبق دستورات صادر شده از فرماندهی عملیات، مأموریت داشتیم یکی از منابع حیاتی و استراتژیک دشمن را در شمال سلیمانیه عراق، بمباران نماییم. به همین منظور، پس از کارهای مقدماتی پرواز، از جمله بررسی نقشه‌های مربوط، انتخاب مسیر، تعیین هدف وتوجیهات لازم در سالن توجیه (بریفینگ) و پس از تاکید مکرر مسوولان مبنی بر این که منطقه مورد نظر، توسط نیروهای بعثی به شدت محافظت می‌شود، ساعت 6 بعد از ظهر و قبل از غروب آفتاب، با رعایت احتیاط و در قالب دو گروه پروازی، باند فرودگاه را به قصد بمباران اهداف از پیش تعیین شده ترک کردیم.

در حالی که هماهنگی خود را با هواپیمای شماره 2، از طریق علایم خاصی که بین ما رد و بدل می‌شد، حفظ می‌کردیم. فضای پهناور کشورمان را پشت سر گذاشته و به نزدیک مرز رسیدیم. با توجه به عملیات‌های متعددی که صبح آن روز، توسط خلبانان نیروی هوایی در فواصل زمانی مختلف در خاک عراق، انجام شده بود و آرامش دشمن را زایل کرده بود، خلبانان هواپیماهای بعثی، مجبور بودند ساعت‌ها در آسمان عراق، به گشت‌زنی بپردازند و خوشبختانه تا رسیدن به مرز، ما با هیچ‌یک از آن‌ها برخورد نداشتیم.

در نزدیکی مرز، برای مخفی ماندن از دید رادارهای عراق، ارتفاع هواپیما را کم کرده، در فاصله چهل پا*یی، از سطح زمین قرار گرفتیم. در حین عبور از مرز، به ناگاه متوجه سربازی شدم که به سرعت خود را از دید من مخفی کرد. احتمال می‌دادم دیده‌بان مرزی عراق باشد. | برای لحظه‌ای تصمیم گرفتم از ادامه ماموریت، منصرف شده، به خاک میهن باز‌گردم و ماموریت را به ساعت دیگری موکول کنم که البته بلافاصله از این فکر، منصرف شدم و أیه «وجعلنا من بین ایدیهم سدا...» (یس - 9) را زیرلب زمزمه کردم. این بار، نیروی دیگری در من دمیده شد و از این که چند لحظه قبل، چنان افکار غریبی به مغزم خطور کرده بود، خود را سرزنش کردم.

دقایقی از ورود ما به خاک دشمن نمی‌گذشت که در دید رادارهای آن‌ها قرار گرفتیم. درست حدس زده بودم؛ ورودمان، از طریق دیده‌بان کوهی، به رادارهای عراقی، اطلاع داده شده بود و دشمن، منتظر ما بود. به همین جهت، سدی از آتش به سوی ما گشوده شد. چاره ای نبود و هواپیما با سرعتی معادل  450 نات** به جلو می‌رفت.

هنوز به اهداف از پیش تعیین شده، نرسیده بودیم و چیزی در حدود دو دقیقه با آن‌ها فاصله داشتیم که هواپیما توسط یکی از موشک‌های پیشرفته اهدایی شرق که به تازگی در منطقه کار گذاشته شده بود، از جناح موتور سمت چپ، مورد اصابت قرار گرفت و برای لحظاتی، تعادل خود را از دست داد. در شرایط اضطراری که پیش آمده بود، شیر بنزین موتور سمت چپ را بستم تا از سرایت آتش به قسمت‍های دیگر هواپیما جلوگیری شود، اما هنوز بمب‍هایم را رها نکرده بودم و هواپیما سنگین بود.

شماره 2 که هواپیمای مرا به صورت چشمی در دید خود داشت، فورا از طریق رادیو اعلام کرد:

- شماره یک، شماره یک هواپیمایت آتش گرفته. بپر بیرون!

اندیشه های مختلفی از مغزم گذشت. عقربه‌های نشان دهنده، مرا تهدید می‌کردند و چراغ اعلام اتش سوزی بخش دم و بال، روشن شده بود. با تمسک به ائمه اطهار(صلوات الله‌ علیهم) و با یاری گرفتن از خدای متعال، در یک اقدام تلافی‌جویانه، با تمهیدات مختلف، هواپیمای آتش گرفته را تا بالای کارخانه‌ای که در چند کیلومتری من قرار داشت، هدایت کردم و در یک لحظه، کلید مهمات بال و بدنه را زده و کارخانه را - که بعدها متوجه شدم مرکز مهمات عراق بوده - به تلی از آتش و دود مبدل کردم.

به سرعت، سمت پروازی خود را تصحیح کردم تا چرخی بزنم. اما ناگهان موتور سمت راست هواپیما نیز مورد اصابت موشک دیگری قرار گرفت. شماره 2 که اوضاع نگران‌کننده هواپیمای مرا دیده بود، با اضطراب خاصی که از لحن صدایش آشکار بود، چندین بار از طریق رادیو اعلام کرد:

- شماره یک، شماره یک، هواپیمایت آتش گرفته؛ بپر بیرون! بپر بیرون! |

هواپیما هر لحظه از بال چپ به بال راست می‌چرخید. کنترل هواپیما به کلی از اختیار من خارج شده بود. با پیام رادیویی همکارم مبنی بر ترک هواپیما مترصد فرصتی بودم تا خود را از مهلکه نجات دهم، چرا که عقربه تمامی نشان دهنده‌ها، بر سر صفر، فرو افتاده بود و انگار تابلو سفیدی فاقد علائم، روبه رویم خودنمایی می‌کرد. زمان، به سرعت می‌گذشت و لحظات، آن‌چنان سریع و حساس می‌گذشتند که حتی فرصت اندیشیدن نداشتم؛ چراکه هر آن، ممکن بود هواپیما در آسمان منفجر شود.

هواپیما، با سرعتی زیاد، شیرجه‌ای زد و غرش کنان، به طرف زمین رفت، همکارم، خلبان رمضانی، از طریق رادیو، فریاد می زد

- یوسف! بپر بیرون! بپر بیرون...!

و درست می‌گفت. ماندن در کابین، مساوی با مرگ بود. اگر چه خطر پریدن با چتر هم در آن سرعت و با آن ارتفاع کم، کمتر از مرگ نبود، اما در شرایطی این‌گونه چاره‌ای جز پرش با چتر نیست و برای من هم نبود.

آژیر وضعیت قرمز، با بوق های ممتد و کشیده اش، آخرین هشدارها را می‌داد. هر دو موتور چپ و راست، در آتش شدید می‌سوختند. بوی تند ناشی از سوختن دستگاه ها و سیم ها، فضای نامطبوعی در کابین، ایجاد کرده بود. رمضانی بار دیگر از رادیو اعلام کرد:

- هواپیما را ترک کن...

هنوز آخرین پیام رادیویی همکارم مبنی بر ترک هواپیما خاتمه نیافته بود که باتوجه به شرایط، دستم به صورت خودکار و ناگهانی، دستگیره پرتاب کننده صندلی و کاناپی را فشرد. در یک لحظه، هوا با فشار هر چه تمامتر، وارد جایگاه خلبان شد. شدت جریان هوا به قدری زیاد بود که برای لحظه‌ای احساس کردم چشمانم از حدقه خارج شده است. سرانجام، دیری نپایید که خود را در دل آسمان و راهی زمین یافتم . چتر نجات، بسان قارج خوشرنگی سایه‌ای از زندگی بر روی من کشید و این، آغاز راهی بود که به سرنوشتی نامعلوم، پیوند می‌خورد.

از آن‌جا که هواپیما دچار حریق شده بود و به چپ و راست، معلق می‌خورد، به هنگام خروج، نتوانستم حالت مناسبی را که در کلاس‌های توجیهی آموخته بودم، بیایم و هنگام خروج، کتفم با لبه کابین برخورد کرده، به شدت صدمه دید. در حالی که با چتر به سرعت از آسمان، راهی زمین بودم، در جست‌و‌جوی هواپیمای رمضانی، نگاهی به اطراف انداختم و سپس به بررسی دقیق منطقه فرود پرداختم. بی‌خبری از سرنوشت دوست همکارم، بر شدت ناراحتی‌ام می‌افزود. نمی‌دانستم که آیا هواپیمای رمضانی از منطقه دور شده یا با هواپیمای گشت عراقی که در آن لحظه، بالای سرم در پرواز بود، روبه رو شده است.

مکان فرود من، منطقه ای پوشیده از درختان جنگلی بود. به هنگام فرود، تعدادی از سربازان دشمن را دیدم که به سرعت به سمت محل فرود من، در حرکت بودند. همین‌طور که به سربازان دشمن، چشم دوخته بودم که ببینم به سمت من، تیراندازی می کنند یا نه، زمین خوردم...

درد شدیدی تمامی ساق پایم را فرا گرفت. باد شدیدی چتر مرا چندین متر با خود روی من کشید. در حالی که برای رهایی از چتر نجات، در تلاش بودم، سربازان دشمن، سر رسیدند. فرصتی برای گریز نبود. سرم آهسته و آرام بالا رفت تا جایی که دیدگانم به لوله اسلحه‌ای که به طرف من نشانه رفته بود، دوخته شد و آن‌گاه صدای داد و فریاد سربازانی که به زبان محلی و بعضی به عربی، به من دشنام می‌دادند، به گوشم خورد. می‌گفتند زندگی برای تو تمام شده و در یک لحظه دیدم گلنگدن را هم کشیدند...

بسان آهویی که در دام صیادی بی‌رحم، اسیر آمده باشد، نشسته، چشمانم را بسته و شهادتین را ادا کرده و منتظر ماندم. چند دست، شانه‌های مرا محکم گرفته و از زمین بلند کردند. جسمانم را بسته و چتر و وسایل پروازی‌ام را از من جدا کردند . به دستور آن‌ها به طرف نقطه نامعلومی حرکت کردم و پس از طی مسافتی، سوار اتومبیل شدیم . سرانجام در شهر سلیمانیه، مرا تحویل نیروهای امینی دادند و بلافاصله با هلی‌کوپتر به بغداد منتقل شدم.

مقاومت من در بغداد آغار شد‌. بازجویی‌های اولیه، حدودا ده روز ادامه یافت. ساعت‌ها تحقیقات و سوالات گوناگون و سپس بازگشت به سلولی تنگ و تاریک که از 2 متر در 2 متر، تجاوز نمی‌کرد. ماه اول بازجویی، مجبور بودم در مقابل نورهای خیره کننده‌ای که بر دیدگانم می‌انداختند، سرپا ایستاده و زیر مشت و لگد، به سوالات آنان، پاسخ گویم. چهارده ماه در سلول انفرادی، شک و تردید در رهایی یافتن از اسارت و یا مرگ، موجی از یاس و اندوه را در دلم جای داده بود. ناگزیر به مدت سیزده روز، دست به اعتصاب غذا زدم اما تاثیری در دل آهنین بعثی‌ها نداشت.

در نهایت، عراقی‌ها مجبور شدند مرا به اردوگاهی دیگر، تبعید نمایند. آن جا بازجویی‌های مجددی از من صورت گرفت و وقتی متوجه قصد من از اعتصاب غذا شدند، مرا به سلولی فرستادند و گفتند: «برو اون تو و از گرسنگی بمیر! »... این جا بود که مجبور شدم اعتصاب غذایم را بشکنم و در نتیجه، مرا به اردوگاه اول، بازگرداندند.

هر تلاشی از سوی من برای بهبود اوضاع، بیهوده بود. از طرف صلیب سرخ، ثبت نام نشده بودم و در سلول های متروک، به دور از چشم صلیب سرخ و مخفیانه نگهداری می‌شدم. هر چند که از طریق بچه‌های بسیج، موضوع من با صلیب سرخ، در میان گذاشته شده بود، اما صلیبی ها در پاسخ به خواست بسیجی‌ها مبنی بر ثبت نام از من، گفته بودند تا عراق نخواهد خلبانان را به ما نشان دهد ما نمی‌توانیم کاری بکنیم.

روزگار سختی را با بردباری و تحمل رفتارهای بی اندازه خشن زندانبانان عراقی، به سر آوردم تا این که با پذیرش قطعنامه 598، وضعیت دیگری در اردوگاه، حاکم شد و دشمن، خواه ناخواه به واقعیت‌ها و شرایط جدید، تن داد و من نیز به دنبال آغاز تبادل اسرا و به همراه آخرین گروه از آزادگان کشورمان  به خاک پاک وطن قدم گذاشتم.



سامانه متمرکز فضای مجازی سپاه تهران بزرگ